قفسی به بزرگی آسمان
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم،
قفسی به بزرگی آسمان میسازم.
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم،
قفسی به بزرگی آسمان میسازم.

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم،



در ماه های اخیر افراطیون بودایی کشور میانمار اقلیت قومی روهینجاها دراین کشور را مورد حمله و تعدی قرار داده اند. در اثر این هجوم وحشیانه عده زیادی از مسلمانان کشته شده و خانه ها و روستاها و مساجد ایشان به آتش کشیده شده است. این تعدی ظالمانه باعث شده هزاران مسلمان آواره شده و خانه و کاشانه خود را ترک کرده و به کشورهای همسایه میانمار پناه برده اند. اما این ظلم آشکار که با اصول اولیه حقوق بشر منافات دارد و حاکمان نظامی میانمار بایستی مانع اعمال این خشونت ها علیه مسلمانان مظلوم شود. با این وجود متاسفانه نیروهای پلیس و وابستگان دولت نظامی میانمار از اکثریت بودایی حمایت نموده و حتی در حمله وقتل و غارت اموال مسلمانان مشارکت کرده اند دهه های متمادی است که مسلمانان روهینجا قربانی ظلم و تبعیض هستند و سالهاست که دولت نظامی میانمار حقوق ایشان را پایمال می نماید. به عنوان نمونه دولت نظامی میانمار ایشان را به عنوان شهروند این کشور به رسمیت نشناخته و حتی حقوق اولیه ایشان نظیر حق تحصیل یا آزادی جابجایی محدود نموده است. متاسفانه در اثر این اقدامات تبعیض آمیز اخیرا موج جدیدی از اقدام های افراطی علیه این اقلیت مسلمان آغاز شده و باعث کشته شدن صدها انسان بی گناه، خرابی خانه ها و مسجد آنها و کوچ اجباری شان از سرزمین ابا و اجدادی شان شده است. این اقدام های فجیع احساس های هر وجدان بیداری را بر می انگیزد و هر انسان عدالت باور و معتقد به حقوق و کرامت انسانی را عمیقا نگران می کند
ما امضا کنندگان این درخواست، تعدی و ظلمی که بر اقلیت قومی مسلمان میانمار وارد شده و می شود را محکوم می کنیم. ما نگرانی عمیق خود را از شرایط فعلی در کشور میانمار ابراز کرده و از دبیر کل سازمان ملل، آقای بان کی مون، می خواهیم که در اسرع وقت درخواست برگزاری جلسه اضطراری برای محکوم نمودن نقض حقوق بشر و قتل مسلمانان در میانمار نموده؛ و اقدامی عاجل در راستای بازگرداندن صلح به این منطقه و حفظ حقوق و جان اقلیت مسلمان میانمار صورت دهد
برای امضا اینجا کلیک کنید
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم
ز آمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر
گوئیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم
نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم
در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن دیده می بایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم
خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم
شو اوما افتاو نشست..تو بی دچارم
(شب آمد..آفتاب پنهان شد، دوباره دچار تب و لرز شدم)
تا دمه صو آه و ناله بی و کارم
(تا صبح آه و ناله می کنم )
شو همه شو تاو بیا افتاو و روزم
(تمام طول شب تا آفتاب پیدا شود...)
چی ستاره تا سحر چش انتظارم
(مثل ستاره تا صبح منتظر می مانم)
اه خدا شو بی دوارَه
(اه خدا ...دوباره شب شد)
آسمو پر بی ستاره
(آسمان پر از ستاره شد)
چی همه شو تو گرتم
(مثل همیشه دچار تب و لرز شدم )
اکه دردم چاره ناره
(ای خدا...این درد من چاره ندارد)
غم دل هنی اوما د لوئه بونم
(دوباره غم وجودم را فرا گرفت)
چی کموتر لونه کرد د مینه جونم
(غم مثل کبوتری در جانم لانه کرده است)
ناله بی هم صوحبتم، تو بی رفیقم
(ناله هم صحبتم و تب رفیقم شده است)
درد دل خین جگر بی آو و نونم
(درد دل و خون جگر غذایم شده است)
آه.. آه مه د آسمو چی کهکشونه
(آه دل من مثل کهکشان در آسمان است)
اشک چشم چی ستاره آسمونه
(اشک چشمم مثل ستاره آسمان است)
آسمو..ا آسمو د م چی می هایی
(ای آسمان...از من چی می خواهی؟)
بست نی کردی منو بی آشیونه
(این برایت کافی نیست(آسمان) که من را بی آشیانه کردی)
پاییز
مشقهایش را، توُیِ دفترِ کوچه مینویسد
و رُفتگرِ پیر
هر روز، آنها را با جارویش، خط میزند.
اندکی، آن را به معنا گرفتند؛ "آزادی" یعنی بیضابطه شاد باش، و بیرابطه شاد کن!
سرانجام به این نکته میرسیم که بیش از یک نژاد در دنیا وجود ندارد: نژادِ انسانیت!
«جُرج مور» ایرلند
دانلود آهنگ (وری بیا....) با صدای حنجره زخمی زاگرس
وری بیا بئین ای یار ،کار و بار دو چَش خوت
ای دوست من بیا و عاقبت کار چشمانت را ببین
دِلِم میحا کِه بَسوزی ،تُو هَم گِری و تَش خُت
دوست دارم لحظه ای به آتشی که خودت بر پا کردی بسوزی
وَنی تَشی دِ خَرمِنی ، خَنِسی ئو وِ دیر ایسای
آتشی در خرمن جان من انداختی و خودت از دور با خنده نظارهگر شدی
ایسه وا خاکِسَر چاری ،دِ جُونِ سوخته چی میحای
حالا با خاکسترم چکار داری؟ و از جان سوخته ام چه میخواهی؟
دِ بال باد ،نمی پُرسی نشون خاکَه رو ،سی چی؟
چرا نشان ِگرد و غبار به جا مانده از خاکسترم را از باد نمی پرسی؟
وا مشتی خاکسرایسه ،میکی بِگو مَگو، سی چی؟
چرا با مشتی از خاکستر بِگو مَگو می کنی ؟
وری بیابئِین ای یار،کار ئو بار دُو چَشِ خُت
ای دوست من بیا و عاقبت کار چشمانت را ببین
دلم میحا که بَسوزی تو هم گِری و تَشِ خُت
دوست دارم لحظه ای به آتشی که خودت بر پا کردی بسوزی
میحا پامال خی بَکی، یا خین بِهامه بَشماری
می خواهی خونم را پایمال کنی؟ یا خون بهایم را حساب کنی؟
دُو چَشت کُشتَ هزارو، تو کِه کُشته یَکی ناری
چشمانت هزارن نفر را کشتهاند، فقط یک نفر که نیست
حلالت خین مه ِ ای یار، قاتلی ئو گُنا ناری
ای دوست... خون من حلالت باد، با اینکه قاتلی امّا گناهی نداری
تو میازار ناونی، دو چَش خین آوار داری
توی بی گناه نمی دانی که دوتا چشم خونریز داری
یه موج سوار...
وقتی که از یک موج بلند رد میشه خیلی هیجان داره
ولی وقتی که به ساحل امن میرسه، لذتش چند برابر میشه....
