کاریکلماتور

 

 

نِظام بانکی بدون رِبا، سودِ سِپرده­گزاری را، 20 درصد، اِعلام کرد!

 کم­محلی، یکی از مشکلات اساسی مسکن­سازان است!

 چک در گردش، یعنی چکِ بی­محل!

 

 

انسان عاشق زیبایی نمی شود،

بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!


                                                                                                                        پروفسور حسابی

به سوی نور

 

                                 سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست...

 به سوی نور که باشی
 
سایه ها در پشت تو خواهند بود
 
 حتی آنگاه که ایستاده ای...
 

بقدر الکد تکتسب المعالی

 

اگر در اولین قدم، موفقیت نصیب ما می شد،

 سعی و عمل

دیگر معنی نداشت.

                                                 (موریس مترلینگ)

داستانی کوتاه از گابریل گارسیا مارکز

 

 کوهِ بلندی بود که، لانه­ی عقابی، با چهار تُخم، بر بُلَندای آن، قرار داشت. یک روز، زلزله­ای، کوه را، به لرزه در آورد و، باعث شد، یکی از تُخم­ها، از دامنه­ی کوه، به پایین، بلغزد. بر حسبِ اتفاق، آن تَُخم، به مزرعه­ای، رسید که، پُر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها، می­دانستند که، باید، از این تُخم، مُراقبت کنند و؛ بالاخره، مرغِ پیری، داوطلب شد تا، رویِ آن بنشیند و؛ آن را، گرم نگه دارد تا، جوجه، به دنیا بیاید. یک روز، تخم، شکست و؛ جوجه عقاب، از آن، بیرون آمد.

   جوجه عقاب، مانندِ سایر جوجه­ها، پرورش یافت و؛ طولی نکشید که، باور کرد: چیزی، جز، یک جوجه خروس نیست! او، زنده­گی و، خانواده اش را، دوست داشت؛ اما، چیزی، از درونِ او، فریاد می­زد: تو، بیش از این هستی! یک روز که، داشت در مزرعه، بازی می­کرد، متوجهِ چند عقاب شد. آن­ها، در آسمان، اوج می­گرفتند و پرواز می­کردند. جوجه عقاب، آهی کشید و؛ گفت: ای کاش! من هم، می­توانستم، مانندِ آن­ها، پرواز کنم! مرغ و خروس ها، شروع کردند، به خندیدن و؛ گفتند: تو، خروسی و؛ یک خروس، هرگز، نمی­تواند بِپَرَد. اما، عقاب، هم­چنان، به خانواده­ی واقعی اش که، در آسمان، پرواز می­کردند، خیره شده بود و؛ در آرزویِ پرواز، به سَر می­بُرد. اما، هر موقع، عقاب، از رویایش، سخن می­گفت، به او، می­گفتند که: رویایِ تو، به حقیقت نمی­پیوندد و؛ عقاب هم، کم­کم، باور کرد.
   بعد از مدتی، دیگر، به پرواز، فکر نکرد و؛ مانندِ یک خروس، به زندگی، ادامه داد و؛ بعد از سال­ها زندگیِ خروسی، از دنیا رفت!
 

   تو، همانی، که، می­اندیشی! هر گاه، به این، اندیشیدی که: تو، یک عقابی، به­دنبالِ رویا هایت برو و به یاوِه­هایِ مرغ و خروس هایِ اطراف ­ات، فکر نکن!!!

 

کتاب  تو صیه های پدر ثروتمند..پدر فقیر (نوشته  کیوساکی و لچنر)

 

 

لینک دانلود

 

 

توز سر ره...استاد رحمانپور

 

توز سر ره گُت ... نازارم ... ها مي­ري د دسم

گرد و غبار سر راه... خبر رفتنت(از دست رفتنت) را  برای من بازگو می­کند..ای عزیزم

چنو برز... چنو دير... عزيزم... وه تو نمي­رسم

به جايي آن­چنان بلند و دورمی­روی که رسیدن به تو برای من ممکن نخواهد بود

خاو خوش و خيالم... نازارم... بون دير دنيام

ای خواب شیرین من...عزیزم...ای دور دست­ترین نقطه دنیام

گُتم هيسي و هيسم... عزيزم... وات موئم د درديام

گفتم که با من می مانی و با تو از دردهایم میگویم ...عزیزم...((فکر نمیکردم به این زودی ها بروی))

تا چَش بسم وا كردم... عزيزم... نه تو بيئي و نه دنيا مه تَنيا

تا چشم باز و بسته کردم(زمان خیلی کم)خودم را بدون تو و تنها یافتم

توز سر ريا گُت... نازارم ...و پاپتي مي مونم و ريا

از آن زمان که گرد و غبار سر راه­ها به من این خبر را داد(خبر رفتنت) ...عزیزم..من پای برهنه بر سر را­ه­ها مانده­ام

شويا بي اساره چشياته ناره

به خاطر نداشتن نورچشمانت ...شب­ها بی ستاره و تاریک شده است

تیريكي و ظلمات ره يا نادياره

تاریکی و ظلمت همه جا را فرا گرفته است...دراین تاریکی راه­ها ناپید است

نه تاو گُتنم هي نه سر اشاره... نه دلي كه بسوزيه خوري بياره

نه توان گفتن برایم مانده و نه سر اشاره...نه دلسوزی که خبری بیاورد 

چي زمين هُشكي كه بيه فراموش... نميايه اوري كه نمي باواره

به سان زمین خشک فراموش شده­ای می­مانم...ابری نمی­آید که نم بارانی را به همراه بیاورد

داره وه آرم آرم قسم موهوره ايوار... وه خين گرم اَفتاو ...دنيا نَمَنه واكَس

غروب آرام آرام به خون گرم آفتاب سوگند می­خورد که دنیا فانی است و برای هیچ کس نمی ماند

 

 لینک دانلود

 

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری/شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

  

لینک دانلود 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم

دو دست دعا فرا برده ام بسوی آسمان ها

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشان ها

چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو

که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو

بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد

به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد

 

 

نامه دهم-  فرسایش اخلاقی

ادامه نوشته