مردم ظاهری ....

معرفت یک برنامه تلویزیونی است که دینانی در آن به بیان اندیشه های فلسفی و عرفانی خود میپردازد. موضوع هر برنامه متغیر است و بیشتر حاوی مطالبی است که ریشه فلسفه اسلامی دارد و سعی شدهاست به زبان مردم نزدیک باشد.

نامه بیستم - قوانین حکومتی یا فرامین الهی (حد دینداری)
همچو
نور، از چشمم، رفتی و نمی آیی
بی تو دیده ی جان را، بستهام ز بینایی
تا زمن شدی غافل، سرزدم به هر محفل
بی تو عاقبت کارم، می کشد به رسوایی
از دورنگی ی ِ یاران، وزفریب عیاران
دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی
آفتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم
اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی
حال من اگر خواهی، لاله دارد آگاهی
زان که جان او سوزد، همچو من ز تنهایی
دانم اینکه از دوری، خسته ای ّ و رنجوری
سینه کرده ام بستر، تا بر او بیاسایی
(سیمین
بهبهانی)
از نگاه یاران به یاران
ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد
این شب پریشان پریشان
سحر می شود
روز نو گُل افشان گل افشان به ما می رسد
بخت آن ندارم که یارم
کند یاد من
حال من که گوید که گوید به صیاد من
گرچه شد به نیزار
گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من
از نگاه یاران به
یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد
ساقیا کجایی کجایی که
در آتشم
وز غمش ندانی چه ها می کشم
ساقی از در و بام در و
بام بلا می رسد
بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد
(فریدون مشیری)
بسان رهنوردانی که در افسانه ها
گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پُر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست:
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین: راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نیمش ننگ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر:
راه بی برگشت، بی فرجام………
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست!
پر از هراس و امیدم ، که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق بهجز خیر، برنمیآید
وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیست
درختها به من آموختند فاصلهای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
(استاد فاضل نظری )

لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفکم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
ای نخورده مست !
لحظه ديدار نزديك است
.
با منِ بی کسِ تنها شده یارا تو بمان
همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقشِ به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را لیک
دل ما خوش به فریبی است غبارا تو بمان
( استاد سایه)
غم قفس به کنار
آنچه عقاب را پیر میکند،
پرواز زاغ های بی سر و پاست…
(صادق هدایت)
