کمر کو مخار، راکم کرده بن
دامنههای کوه راه من را سد کردهاند. (مشکلات و گرفتاریهای روزگار توان من را گرفتهاند)
بی خم، چو زانی، م ِ خم گیانم سن
بی غم (آسوده خاطر) حال من را درک نمیکند، نمی داند که غم تمام وجود مرا فرا گرقته است.
کزه ی برفَه لویل، و روی راخه وه
سوز سرما همه جارا فرا گرفته است.
دنگ دوس نمای، ژه ایلاخه وه
صدای دوستم از ییلاق به گوش نمی رسد.
بیلا باواری، زیخ آو چاوانم
بگذار، چشمانم خونابه ببارند.
تا بو رنگ رشمه، سرتا پاوانم
تا تمام وجودم رنگین شود.
بیلا باواری، زویخ آوی جرگم ،بِتکو اَر بان سیاتی برگم
بگذار جگرم خونابه ببارد تا قطره های آن بر روی برگ سیاه تنم بچکند.
دیاران خمین، دل وَ هُولَه وه
سرزمینهای خالی از سکنه فکرم را مشغول کردهاند.
بینه قراول سرای چوله وه
پیش قراول این سرزمین خالی از سکنه شده اند.
زمین تَم ئو توز، آسمون تاره وه
گرد و خاک غم زمین را فرا گرفته و آسمان را تاریک کرده است.
ترم روژ و کول ،روزگاره وه
جنازه روز بر دوش روزگار افتاده است. (در اینجا روز نماد شادی است که توسط روزگار به خاک سپرده شده است)
وا پیچیا و بان ،پَرده ترمه وه، دَنگ شوینی مای، شوین و شرمه وه
باد بر روی پرده جنازه روزگار میپیچد و صدای شیونی می آید، شیونی كه شرم آگین است
لینک دانلود