کاریکلماتور

 

عملِ پیوندِ مغزِ پِسته، با موفقیت، به­ پایان رسید!

قیمتِ سیر، از گرسنه، بیش­تر است!

تحویل­دارِ بانک، از تحویلِ سال، خوش­اش نمی­آید!

تحریم، سالِ نو را، تحویل کرد!

یخچالِ ما؛ چیزی، از گاو صندوق، کم ندارد!

گوشتِ گاو را، باید، در گاو صندوق، بگذاریم!

 

زگهواره تا گور دانش بجوی

 

پروفسور حسابی در لحظات آخر عمرش....

 

جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد

 

جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد

بيا اي خسته خاطر دوست! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟

 

کمر کو مخار، راکم کرده بن...استاد رحمانپور

 

کمر کو مخار، راکم کرده بن

دامنه­های کوه راه من را سد کرده­اند. (مشکلات و گرفتاری­های روزگار توان من را گرفته­اند)

بی خم، چو زانی، م ِ خم گیانم سن

بی غم (آسوده خاطر) حال من را درک نمی­کند، نمی داند که  غم تمام وجود مرا فرا گرقته است.

کزه ی برفَه لویل، و روی راخه وه

سوز سرما همه جارا فرا گرفته است.

دنگ دوس نمای، ژه ایلاخه وه 

صدای دوستم از ییلاق به گوش نمی رسد.

بیلا باواری، زیخ آو چاوانم

بگذار، چشمانم خونابه ببارند.

تا بو رنگ رشمه، سرتا پاوانم

تا تمام وجودم رنگین شود.

بیلا باواری، زویخ آوی جرگم ،بِتکو اَر بان سیاتی برگم

بگذار جگرم خونابه ببارد تا قطره های آن بر روی برگ سیاه تنم بچکند.

دیاران خمین، دل وَ  هُولَه  وه 

سرزمین­های خالی از سکنه فکرم  را  مشغول کرده­اند.

بینه قراول سرای چوله وه

پیش قراول این سرزمین خالی از سکنه شده اند.

زمین تَم ئو توز، آسمون تاره وه 

گرد و خاک غم زمین را فرا گرفته و آسمان را تاریک کرده است.

ترم روژ و کول ،روزگاره وه 

جنازه روز بر دوش روزگار افتاده است. (در اینجا روز نماد شادی است که توسط روزگار به خاک سپرده شده است)

وا پیچیا و بان ،پَرده ترمه وه، دَنگ شوینی  مای، شوین و شرمه وه 

باد بر روی پرده جنازه روزگار می­پیچد و صدای شیونی می آید، شیونی كه شرم آگین است

 

                                        لینک دانلود