همچو نور، از چشمم، رفتی و نمی آیی
بی تو دیده ی جان را، بسته­ام ز بینایی

تا زمن شدی غافل، سرزدم به هر محفل
بی تو عاقبت کارم، می کشد به رسوایی

از دورنگی ی ِ یاران، وزفریب عیاران
دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی

آفتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم
اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی

حال من اگر خواهی، لاله دارد آگاهی
زان که جان او سوزد، همچو من ز تنهایی


دانم اینکه از دوری، خسته ای ّ و رنجوری
سینه کرده ام بستر، تا بر او بیاسایی


(سیمین بهبهانی)

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

این شب پریشان پریشان سحر می شود
روز نو گُل افشان گل افشان به ما می رسد

بخت آن ندارم که یارم کند یاد من
حال من که گوید که گوید به صیاد من

گرچه شد به نیزار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق به فریاد من

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

ساقیا کجایی کجایی که در آتشم
وز غمش ندانی چه ها می کشم

ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد
بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد

(فریدون مشیری)  

 

دانلود با صدای استاد صدیق تعریف