توز سر ره...استاد رحمانپور
توز سر ره گُت ... نازارم ... ها ميري د دسم
گرد و غبار سر راه... خبر رفتنت(از دست رفتنت) را برای من بازگو میکند..ای عزیزم
چنو برز... چنو دير... عزيزم... وه تو نميرسم
به جايي آنچنان بلند و دورمیروی که رسیدن به تو برای من ممکن نخواهد بود
خاو خوش و خيالم... نازارم... بون دير دنيام
ای خواب شیرین من...عزیزم...ای دور دستترین نقطه دنیام
گُتم هيسي و هيسم... عزيزم... وات موئم د درديام
گفتم که با من می مانی و با تو از دردهایم میگویم ...عزیزم...((فکر نمیکردم به این زودی ها بروی))
تا چَش بسم وا كردم... عزيزم... نه تو بيئي و نه دنيا مه تَنيا
تا چشم باز و بسته کردم(زمان خیلی کم)خودم را بدون تو و تنها یافتم
توز سر ريا گُت... نازارم ...و پاپتي مي مونم و ريا
از آن زمان که گرد و غبار سر راهها به من این خبر را داد(خبر رفتنت) ...عزیزم..من پای برهنه بر سر راهها ماندهام
شويا بي اساره چشياته ناره
به خاطر نداشتن نورچشمانت ...شبها بی ستاره و تاریک شده است
تیريكي و ظلمات ره يا نادياره
تاریکی و ظلمت همه جا را فرا گرفته است...دراین تاریکی راهها ناپید است
نه تاو گُتنم هي نه سر اشاره... نه دلي كه بسوزيه خوري بياره
نه توان گفتن برایم مانده و نه سر اشاره...نه دلسوزی که خبری بیاورد
چي زمين هُشكي كه بيه فراموش... نميايه اوري كه نمي باواره
به سان زمین خشک فراموش شدهای میمانم...ابری نمیآید که نم بارانی را به همراه بیاورد
داره وه آرم آرم قسم موهوره ايوار... وه خين گرم اَفتاو ...دنيا نَمَنه واكَس
غروب آرام آرام به خون گرم آفتاب سوگند میخورد که دنیا فانی است و برای هیچ کس نمی ماند