بهلول وار فارغ از اندوه روزگار...خندیده ایم ما به جهان یا جهان به ما؟
بر تار و پود عشق تو گل کرده ایم ما
با صد هزار دست و هزاران هزار پا
بی دست و پا شدیم ولیکن در انتها
با اینکه خلق بر سر دل می نهند پا
شرمندگی نمی کشد این فرش نخ نما
نفرین به آبروی گل و گریه ی هزار
نفرین به استحاله ی اسفند در بهار
نفرین به دور فلسفه ی جبرو اختیار
بهلول وار فارغ از اندوه روزگار
خندیده ایم ما به جهان یا جهان به ما؟
زهر است طعم عشق به کامم نبات نیست
کفر است هرچه هست نماز و زکات نیست
فرقی دگر میان حیات و ممات نیست
گیرم که شرط عقل احتیاط نیست
ای خواجه احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟
واحیرت این هیاهوی بی قدر خلق چیست
پوسیده است جامه و این غیر دلق نیست
غیر از نوای نام تو صوتی به حلق نیست
فرقی میان طعنه و تعریف خلق نیست
چون رود بگذر از همه ی سنگ ریزه ها
(نظری - بحرانی)
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 0:45 توسط
|